تو این پست داستانهای جالبی از بهلول براتون زدم که خیلی جالب و آموزنده است....

بعد از خوندنش قضاوت کنید که بهلول دیوانه بوده یا اونایی که فکر میکردن بهلول دیوانه است!!!!

ماجراي بهلول و كلوخ!!

روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردهایش می گوید : من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.

یک اینکه می گوید خدا دیده نمی شود . پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.

 دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.

 سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.

 بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.

 اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد. استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.

 خلیفه گفت : ماجرا چیست؟ استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد. و الان درد می کند.

 بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟

 گفت : نه

 بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.

 ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟ پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.

 استاد اینها را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت!!!

 

بين ديدن و نديدن، تفاوت از زمين تا آسمان است..

آورده اند که: روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

 پرسید: چه می کنی؟ گفت: خانه می سازم.

 پرسید: این خانه را می فروشی؟ گفت: آری.

 پرسید: قیمت آن چقدر است؟ بهلول مبلغی ذکر کرد. زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد. بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد. شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست. دیگر روز، هارون ماجرا را از زبیده بپرسید. زبیده قصه بهلول را باز گفت. هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد. گفت: این خانه را می فروشی؟ بهلول گفت: آری

 هارون پرسید: بهایش چه مقدار است؟ بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

 هارون گفت: به زبیده به اندک چیزی فروخته ای. بهلول خندید و گفت: زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری. میان ایندو، فرق بسیار است.

بهلول و الاغ!!

جمعي در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردند و دشنه وخنجر از چپ و راست بر همدیگر حوالت می نمودند.

در گوشه ی میدان الاغی ایستاده و خاموش در هیاهوی آنان مينگريست.

بهلول به آرامی سر در گوش الاغ برد و گفت:

اینان را ببخشائيد كه نام خود را بر شما نهاده اند.